تبليغاتX
آریشکا
من مرد خداحافظی همیشه گی نیستم
 

 

 

یک سال از روزی که مهره‌ها به حرکت درآمدند در صفحه‌ای که گاهی دل‌ام خواسته شطرنجی‌اش کنم می‌گذرد.

اتفاقی که اتفاقی اسم‌اش آریشکا شد. اولین چیزی که به خاطرم رسید از خاطره‌هایی که دوست می‌داشتم. بعد من ماندم و قلبی که دوست‌اش بدارند.

+

این‌که اسم‌ات آریا باشد و از جنس ذکور نباشی، اتفاق ِ به‌تری‌ست. به کسانی می‌رسی که اول‌اش دنبال سی و هفت درجه از جنس اول می‌گردند و سرآخر، دوستان ِ دختر خوبی از توی‌شان درمی‌آید. و بعد به کسانی که به اقتضای جنسیت ِ جالب‌شان از کیسه‌شان می‌رود و کم‌کم که می‌فهمند سی و هفت درجه‌‌ای از جنس دومی، زنده‌گی برای‌شان شیرین‌تر می‌شود! و بالعکس یا برعکس!!

یکی مثل من که خواسته از هر چیزی توی این دنیا چشیده باشد از ترس این که ناکام نماند یک وقتی انگار، ‌وبلاگ‌اش هم به‌تر از این نمی‌شود. نه از آن تخصصی‌‌هاش است که حال ِ یک عده را جابیاورد،‌ نه همیشه حوصله‌ی پست‌های صد من یک غازی را دارد که گاهی (تو بخوان غالبن) خودش هم دچارش می‌شود. و عاقبت دل هیچ گروهی را به دست نمی‌آورد. اما من با این آریای بی‌همه‌چیز سی و چند سال است زنده‌گی کرده‌ام، یک سال ِ آریشکایی‌اش چیزی جز ادامه‌ای در ابعاد ِ عمومی‌ ِ ماندگارتر نبود.

+ +

و اما بساط تقدیر و تشکر که خوراک خودم است در هم‌چنین جاهایی راه بیاندازم:

1-     دوستان قدیمی‌ام که زیرخاکی‌های کلکسیون رفیق‌بازی‌های من‌اند، برای این‌که بتوانم، ‌برای یک لبخند ِ‌بیش‌تر، برای ادامه‌ی بودن‌ام بس‌اند.

2-     دوستان جدیدم، که از آن‌جا که هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است،‌ قشنگ‌ترین ِ غم‌ها هستند که دوام  ِشادی‌ام بی‌آن‌ها امروز ممکن نخواهد بود.

3-     بلاگفای عزیز، ‌با همه‌ی کم‌لطفی‌های گاه‌به‌گاه‌اش، با همه‌ی کر و فری که ندارد شاید، با مهربانی ِ مثال‌زدنی‌اش... می‌خواهید باور کنید بروید یک کامنت غیر  ِ بلاگفایی بگذارید. قطعن عطای‌اش را به لقای‌اش می‌بخشید.

+ + +

برای‌ام فاتحه بخوانید یا ترانه‌هایی از سکوت و شعر و موسیقی، آرام‌تر از این نمی‌شود روح‌م.

نه فقط به‌واسطه‌ی این نوشته‌های بی‌کاغذ،ها، نه؛ فقط می‌خواستم بعد از من نامی نماند که با بزرگ شدن ِ فامیل و دور شدن ِ دوست‌ها فراموش شود.

همین. و این نیز می‌گذرد...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 8:49 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

توکالی/ آریا صدیقی

 

شما هم بروید بد نیست. این از آن دست کارهاست که بعضی‌ها یک‌هو عارشان می‌آید بکنند ولی کردن‌اش خالی از لطف نیست به‌ خدا. آن هم توی خیابان نیلوفر خوش‌مزه که خلاصه هر کسی یک بار گذر شکم‌اش به آن‌جا افتاده یا دست‌کم این اسم تداعی کننده‌ی دهان‌هایی با خاطره‌هایی پُرست!

کنار خشک‌شویی را هم اضافه می‌کنم به نشانی‌اش، که یک وقت از فرط هیجان‌های غریزی سر از جاهای دیگر در نیاورید خدای نکرده.

+

بگذارید به همین دو جمله از دوستی که اسم‌اش را نبرم به‌تر است، اشاره کنم و قضاوت‌اش بماند پای خودتان.

۱- ما فقط به خاطر توکا از شما جیگر می‌خوریم.

۲- ما که نفهمیدیم مرتضا ناعمه کدوم یکی بود ولی خوش‌حالیم از این که یه جیگر فرهنگی خوردیم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:47 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

این‌جا آنتی‌ویروس نداره. نیم ساعت وخ داشتم به‌روز شم. نشد!

می‌رم سینما هفت و نیم؛ به صداها؛ بعد از درباره‌ی الی و کلی قبل از اون،‌ فیلمی نبوده که ناامیدم نکرده باشه از سینما رفتن. هرچن بعد ِ درباره‌ی‌ الی گویا نرفتم اصلن!

هفت و پنج دیقه شد فوری! آی هَو تو گو. بای نَو

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 7:10 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

night-skin

 

فردا ۱۳ آبان است. برو ونک به گوشه‌ای نشین و ساز زن

ولی‌عصر را اشتباهی یک‌طرفه رو به بالا کرده‌اند. هیچ‌کس به آسانی از خر شیطان پایین نمی‌آید.

این لانه،‌ جاسوسی نیست،‌ جا سوسکی‌ست؛ سوسک‌هایی بالا آمده از فاضلاب‌های‌ خودمان. با پیف‌پاف و اتک تار و مار نمی‌شوند. به همان دلیل که کسی اشک‌اش با گاز اشک‌آور درنیامد. همان اشکی که سرچشمه‌هایی در خشک‌سالی دارد. چند ماه پیش هر روز دعا می‌کردیم. بعد،‌ یک روز در میان. بعد، هفته‌ای یک بار. حالا نمی‌دانم. می‌ترسم یادمان رفته باشد، ‌و خانواده‌های را با انتظارشان،‌ با اندوه کسان‌شان که مدتی‌ست هیچ شبی به خانه برنگشته‌اند یا برنخواهند گشت دیگر، تنها گذاشته باشیم.

 

نه که برای آزادها و آزاد شده‌ها خوش‌حال نبوده باشم نه، اما خوش‌حالی ِ دل‌گیری‌ست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:23 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

 

هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت هم گذشت

 

 

می‌بایست زنگ می‌زدم. می‌بایست زنگ می‌زدم و همه‌ی حرف‌های‌ام را از گوش‌اش بیرون می‌کشیدم. گاهی تشخیص آن‌چه درست‌تر است درست‌تر نیست. نشسته‌ام تا تلفن تکان بخورد. صدای سیفون خوب است. صدای جاروبرقی خوب است. بعدش می‌توانی بیایی و با هیجانی که بفهمی‌نفهمی از ناامیدی‌ات آب می‌خورد گوشی را چک کنی مبادا در لحظه‌های صدا، زنگ را نشنیده باشی.

زنگ‌اش را عوض می‌کنی تا زنگ‌های معمولی هم بتوانند تکان‌ات دهند. زنگ‌اش را عوض نمی‌کنی تا هر زنگ معمولی بی‌خود تکان‌ات ندهد. انتظار حتا اگر برای نیامدن‌ هم باشد به قول مجتبا، خوب است. گیرم یک،‌ وفقط یک، گوسفند بخواهد دریده شود. چوپان نگران داستان مهربانی خودش است. می‌گوید خوردن با همه‌ی لذتی که دارد می‌تواند هیچ عشقی نداشته باشد. گرگ‌ها این طوری هستند. گرگ‌ها حتا تعلیم دیده‌‌ترین‌شان، حتا اگر قشنگ‌ترین نقاشی‌ها را هم بتوانند بکشند مثل دلفین‌ها، حتا اگر از حلقه‌ی آتش ِ شیرها هم بپرند، یا با مهربانی پای درت پارس کنند و همه را بپرانند، کتاب بخوانند و کافی‌شاپ بروند و بیلیارد هم بلد باشند، ‌باز گرگ‌اند. و گرگ اگر عشق‌اش هم کشیده باشد به گله‌ای بزند هیچ گوسفندی را با عشق نمی‌درد.

به چوپان گفتم باشد. به خودم چیز دیگری می‌گویم اما.

راست‌اش تلفن زنگ‌های زیادی بلد است بزند. خیلی سخت نیست با هر کدام‌شان بتوانی برقصی. می‌زند. می‌رقصی. و انتظارت به شکل‌های دیگری درمی‌آید و در آسمان‌های رنگی‌تری پرواز می‌کنی. گیرم سیاه شدی و باریدی. گیرم گیر کنی در گل زیر پای‌ات. گیرم دوباره به هوای‌اش برخواهی گشت.

 

 

 

 

حق دارید هیچ اتفاق داستانی در این داستان ندیده باشید. برای شما نیفتاده اما برای من افتاده است. وقتی به چوپان گفتم «باشد» پشم‌ام را خارج از نوبت زد. حالا قرار است با هم به یک سفر دور ِ دور دنیا برویم. با نی‌اش، و ‌با گوسفندها و انتظار گرگ‌ها بدون ما.

داده‌ام از پشم‌ام کلاهی چیزی دربیاورند. راست‌اش زمستان نزدیک است و او دیشب زنگ زده بود. باور کنید من همیشه یک قلب مخفی یک جاهایی دارم که بتواند در هر لحظه‌ای، حتا اگر برای خوردن خالی بوده باشد یا هین‌قدر هم نباشد، دریده شود.

برای همین، آن کلاه را می‌گذارم تا فردا یا پس‌فردا که دوباره زنگ زد بدهیدش به او و بگویید بی‌خودی که به یک نفر نمی‌گویند گوسفند. حتا اگر با چوپان‌اش روی هم بریزد. حتا اگر با انتظارش بتواند برقصد.

 

 

 

 

 

 

 

آریا صدیقی

تهران – 8 آبان 1388

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 7:59 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

به شب/ آریا صدیقی

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:33 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

 sorry, I don't know

 

چند روز پیش یکی از بچه‌ها - که البته خیلی نزدیک‌تر از آن‌ست که بشود به‌اش گفت یکی از بچه‌ها - از من پرسید «مگه فلانی حامله‌س؟» 

فلانی، مدتی‌ست که با شوهرش پای یک سفره غذا نمی‌خورد،‌ و مسیر زنده‌گی مشترک‌شان بعد از کلی عشق و عاشقی می‌رفت که به انتهای قیف برسد که یک‌هو سر و کله‌ی موجود زنده‌ای توی شکم فلانی پیدا شد. بماند که خدا می‌داند آقای پدر با چه نیتی ممکن است چنین شبیخونی زده باشد. شاید اصلن برای این بود که دل‌اش چیزهایی را می‌خواسته که به مذاق غرورش چندان خوش نمی‌آمده و دنیاست دیگر،‌ گاهی روی انگشت مردان قصه می‌چرخد. و یا نه؛ مثل همیشه دنیاست که نشانده ما را روی انگشت‌اش و می‌چرخاند!

و اما... وقتی جواب مثبت‌ام را یکی از بچه‌ها شنید،‌ پرسید « پس چرا ان‌قد خوش‌حاله؟! » من که مبهوت عمق و غنای این سوال شده بودم(!) گفتم گفتنی نیست اما من می‌فهمم. او گفت که نمی‌فهمد. و من درآمدم که می‌دانم. می‌دانستم که نمی‌تواند سردربیاورد. این خوش‌حالی را به گمان‌ام تنها زنانی می‌فهمند که پیش از آن که از همسران‌شان جدا شده باشند اتفاقی نظیر این را ناخودآگاه، ‌بی‌آن که دلیل روشنی داشته باشند، یا حتا به روی خودشان آورده باشند انتظار می‌کشیدند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 12:25 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

              Cantabile / آریا صدیقی

 

گوشه‌ی لبخندش جامانده بود روی ردیف ِ اول ِ کفش‌های توی جاکفشی که هیچ‌کدام‌شان مال من نبود اتفاقن. برای همین هر وقت می‌رسم خانه، ‌زودتر از من رسیده است که مخفیانه یا کاملن علنی آرشه‌اش را روی رشته‌های عصبی‌ام بکشد.

تنها راه ِ رها شدن از آزار افکاری که نمی‌خواهی‌شان این است که بنشینی و رو راست ببینی تا چه اندازه می‌خواهی‌شان.

به هر حال هر احساس مسخره‌ی دیگری ــ تو فکر کن اصلن خود عشق باشد ــ درمان  ِ شناخته شده‌ی بی‌فایده‌ای دارد. واقعیت‌اش این است که آدم با هزار بار سرماخوردن، ‌خیلی جدی هم حتا اگر باشد به این آسانی‌ها که نمی‌میرد،‌ می‌میرد؟ می‌خواهد دو روز طول بکشد یا دوازده روز.‌ دوره‌اش که تمام شود همه‌ی آن اشک‌ها که ریخته‌ای یادت می‌رود. گیرم هزار بار و هزار جا بخواهی تعریف‌اش کنی. خب،‌ بالاخره از دهن‌ات می‌افتد. از دهن‌ات هم که نیفتد از دل‌ات می‌افتد. به چیزی زیادی آویزان بشوی آویزان‌ات می‌کند اما آویزان‌تر که بشوی می‌افتی و خلاص. و دقیقن در حالی‌ که ظاهرن به روال عادی زنده‌گی‌ات دست و پا می‌زنی یا گویا داری حال‌اش را می‌بری اصلن،‌ گلبول‌های سفید ِ جدیدی برای دردهایی جدید، آرام آرام به صف‌آرایی می‌پردازند.

هر کار که می‌کنم نمی‌توانم یک روز که می‌آیم خانه کفش‌ام را جفت کنم و روی آن لبخند بگذارم. شاید هیچ‌کس به اندازه‌ی من اعتقاد نداشته باشد به این که همه چیز  ِ زنده‌گی انتخابی است. انتخابی که اگر نجنبیم ناگزیر در انتها به آن تن می‌دهیم.

 

 

 

فردا در را باز می‌کنم. سلام‌‌اش به دیوار می‌ریزد. نه، اشتباه نکنید! این من نیستم که کنار کشیده‌ام. اوست که دارد در من می‌گذرد. از من عبور می‌کند، حالا روی کفش‌ها کم بود،‌ روی دیوار هم می‌خواهد ابدی شود. دیوار اگرچه به‌تر است،‌ اگرچه می‌شود به آن تکیه کرد اما عین آن کفش‌ها، هیچ‌جای‌اش مال من نیست. به آجرها خوش آمده است. این را عصبانیت‌ام می‌گوید وقتی می‌خواهد حرص‌اش را خلاصه یک جوری خالی کند در دهن‌کجی‌های خودش ‌یا خودشان یا خاطرات که همیشه یک عصر  ِ آفتابی پاییز را به یادت نمی‌آورند. اگر هم بیاورند از تصور آن همه آفتاب که ذره‌ای هم گرم‌ات نمی‌کند حتمن دل‌ات می‌گیرد. و خدا می‌داند دل‌گرفته‌گی از دل‌تنگی هم بدتر است، از سخت‌ترین سرماخورده‌گی‌ها، از انتشار ِتنهایی ِ بزرگ؛ نه به خاطر آن که وقتی داری دردی می‌کشی همیشه آن درد از همه‌ی دردهای دیگر بدتر است‌ها، ‌نه. باور کنید از انتشار تنهایی ِ بزرگ هم بدتر است وقتی برای خودت قهوه‌ای با شکر بیش‌تر درست می‌کنی در حالی‌ که خانه را بوی عود اکالیپتوس و احساس خوش‌بختی پر کرده است.

اما همان‌طور که گفتم آدم برای دو چیز هرگز پیر نمی‌شود؛ یکی‌اش مرض گرفتن است؛ سرماخورده‌گی،‌ پوکی استخوان،‌ سرطان پروستات،‌ عشق یا هر مرض دیگر. دومی‌اش هیچ ربطی به این‌ها ندارد. 

 

+ + +

 

 

آریا صدیقی

تهران – 26 مهرماه 1388

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:41 AM  توسط آریا صدیقی  | 


بگذریم.


پست‌های ]به ضم پ (!)[ زیادی توی نوبت عاشقی انتظار می‌کشند. مجال بی‌رحمانه اندک بود یا من کم‌ام،‌ درست نمی‌دانم اما تو باور نکن به هر حال.

چند تا کتاب ِ این اواخر خوانده شده و یک عالم حرف توی کله و روی کاغذ دارم. تراکم، آدم را به تنبلی گنگی می‌اندازد گاهی. به قول دوستی از بس می‌دانی چه بنویسی نمی‌دانی چه بنویسی. حالا به همه‌ی این‌ها کمبود امکانات و توهم استعداد را هم که اضافه کنید پازل تکمیل می‌شود. واقعن این تکه‌تکه‌ها را هر بار با چه انگیزه‌ای و برای نمایش فراموش شده‌گی ِ کدام تصویر در خودم جمع می‌کنم.

+ + +

 

باکره و کولی ِ دی. اچ. لارنس  را اگر مثل من که تا یک ماه پیش نخوانده بودم نخوانده‌اید بد نیست بخوانید. نسخه‌ای از چاپ اول آن،‌ یعنی زمستان 83، انتشارات لوح فکر،‌ به ترجمه‌ی کاوه میرعباسی کاملن اتفاقی سر راه‌ام قرار گرفت. البته نه از آن نوع ِ غافل‌گیر کننده‌اش که روزی روی پل ِ هوایی شهرک، درست آن بالا، بساط یک دست‌فروش آمرانه صدای‌ام زد و وقتی رسیدم پایین ِ پله‌ها چهار کتاب هم‌راه‌ام بودند. این کتاب و دو تای دیگر و چند تا فیلم را یک ماه پیش که رفته بودم رشت طلی – که شاید ‌نداند چه‌قدر دوست‌اش دارم – با تاکید بر این‌که می‌داند امانت‌دار خوبی هستم داد دست‌ام. که شاید خدای نکرده مدیون ِ پولی که بابت‌شان پرداخته، نشود یک روز! کاش خود ِ‌ بهانه‌جوی‌اش هم بردارد و بخواندشان.



 باکره وکولی       


فرانک ریموند لویس درباره این کتاب می‌گوید: ... این‌جا شاهد تقابل نیروهای حیات‌بخش – عشق اصلی‌ترین‌شان است – و نیروهایی هستیم که با زنده‌گی خصومت و ستیز دارند.

بیان زمخت لارنسی که ستایش عده‌ای و انتقاد خشن عده‌ای دیگر را برانگیخته، هر چه هست می‌تواند ارتباط عریانی، شاید کم‌تر به کمک بلاغت و جادوگری‌های نگارنده،‌ با مخاطب‌اش برقرار کند. من که معمولن توصیف و اضافات رمان‌ها در حوصله‌ام نمی‌گنجد، و با داستان خارق‌العاده‌ی کله پا کننده‌ای هم روبه‌رو نبودم از این که کتاب تا آخر من را با خودش کشاند و در انتها ناامیدم نکرد لذت زیادی بردم شاید پایان‌بندی داستان بیش‌تر از خودش برای‌ام جذابیت به هم رساند. چیزی که به من حس و حال برباد رفته‌ی مارگارت میچل را داد وقتی هرگز برای‌ام تمام نشد.

یادمان باشد کاوه میرعباسی که می‌شود بیش‌تر از این‌ها درباره‌اش نوشت، در تاثیرگذاری کتاب بی‌تاثیر نبوده‌ است.




+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:15 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

          تهران/ آریا صدیقی

 

همیشه آتش ِ زیر دیگی بودن که برای دیگری می‌جوشیده ‌است، ‌سوزی به زنده‌گی‌ام انداخته که شمال و جنوب جهان با هم به سرمای‌اش نمی‌رسند. زمستان ِ امسال، سی و سه سال ِ دیگر به سی و سه ساله‌گی‌ام اضافه می‌شود.

وقتی می‌گویم خوب‌ام،‌ این‌همه لبخند را آخر از کجای خودم می‌آورم خدا؟ مرگ من پیش از تولدم در من مرده است. به دیگران‌ام بگویید لبخند بلندتری بزنند، این یک عکس یادگاری نیست.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:15 PM  توسط آریا صدیقی  |